بهائيت، آيينى بىبها، ادّعايى دروغين، آموزههايى استعمارى و ابزار گمراهى مردم در دست قدرتهاى استكبارى است.
در بخش پيشين اين سلسله نوشتار به نمونه هايى از نقش استعمار در شكلگيرى بهائيت و وابستگى اين مسلك به استعمارگران عصر اشاره شد.
در اين بخش به نقل، نقد و بررسى برخى از ادّعاى نارواى اين فرقه پرداخته مىشود تا آن دسته
از خوانندگانى كه مىخواهند اطلاعات بيشترى به دست آورند، به عمق پوچى و انحراف آن پى
ببرند و دريابند كه چرا و چگونه مستكبران و سياستمداران غربى از اينگروه حمايت مىكنند، در
مجامع بينالمللى با نام دفاع از حقوق بشر يا آزادى اديان،از حقوق از دست رفته و مظلومت
بهائيان دروغ پرداز و فاسد داد سخن مىدهند و درحقيقت تلاش مىكنند تا ميان مسلمانان تفرقه
اندازى كنند.
ناگفته نماند كه هشيارى و دقّت نظر انديشمندان و حاكمان مسلمان مىتواند همراه با آگاهى بخشيدن
به نسل جوان، از انحراف و گرفتار شدن آنان در دام مسلكهاى ساختگى ـ از جمله بهائيت ـ
جلوگيرى به عمل آورند.
1. ايدئولوژى بابىگرى و بهايىگرى
با اعدام باب در 27 شعبان 1266 هـ. ق،مسلك بابيّت به تزلزل و تشتّت دچار شد و گر چه
عدهّاى از با بيان نخستين پس از پى بردن به ادّعاهاى بى اساسى چون نسخ شريعت اسلام و
ظهور آيين جديد، دست از اين آيين كشيدند، ولى برخى از طرفداران آن با انگيزههاى گوناگون،
از جمله حمايتهاى گوناگون بعضى از كشورها و مخالفان اسلام و تشيّع، بابيّت را در شكل
حمايت از جانشين باب ـميرزا يحيى (صبح ازل) ـ پىگيرى كردند. پس از تبعيد اين گروه به
بيرون از كشور ايران، آيين خود را در بغداد، تركيه، فلسطين اشغالى و قبرس تبليغ مىكردند تا
آن كه ادّعاهاى جديد حسين على نورى با استقرار در «حيفاى» سرزمين اشغالى رسما مورد
توجّهرژيم غاصب صهيونيستى و استعمارگران قرار گرفت.
آموزههاى غلط و توهّمآميز على محمد شيرازى (باب) به دست يحيى (صبح ازل) موردتوضيح
و ـ تفسير قرار گرفت. ازليان با مرام جديد بابى خوگرفته، درصدد بودند تا ايدئولوژى بابيه را
حفظ كنند، ولى حسين على نورى پس از فراهم كردن زمينههاى لازم براى اعلان موجوديت،
دعاوى چندى را نيز اعلام نموده و ايدئولوژى بهائيه را با مبناى نسخ شريعت پيشين مطرح كرد.
او هر جا به تناسب موقعيت، مقام و مخاطبان، دستورهايى را صادر مىكرد كه بهايدئولوژى آنان
معروف گرديد. بىارزشى و پوچى مفاهيم اين ايدئولوژى در بررسى و تحليل بعضى از
آموزههاى آن نشان داده خواهد شد.
2. جهتگيرى كلّى ايدئولوژى بهائيه
فرقههاى انحرافى با اهدافى متفاوت پديدمىآيند و در زمينههاى گوناگونى فعّاليت مىكنند. در قرن
سيزدهم هجرى خاورميانهشاهد رويداد و خيزش مرامها و مسلكهاى جديد بوده است. ظهور
فرقههاى وهّابيت درحجاز، ترويج افكار ليبراليستىِ جدايى دين از سياست، ملّىگرايى در
كشورهاى آسيايى به ويژه در تركيه، ادّعاهاى دروغين ملّاغلام احمد قاديانى در هندوستان و
بالأخره ظهور بابيه و بهائيه در ايران، هدفهاى مشتركى را تعقيب مىكردند.
همه فرقههاى گمراه و گمراه كننده با سر سپردگى به قدرتهاى استكبارى و شيطانى با هدف
مشترك ايجاد تفرقه ميان صفوف مسلمانان و تزلزل در باورها و افكار آنان و در نتيجه، از بين
بردن اسلام يا تبديل اسلام ناب محمدى به يك مكتب بشرى يا فكرى كهنه و مندرس و... بوده
است.
از سوى ديگر، هر يك از فرقهها در خاستگاه جغرافيايى خود، هدف ويژهاى را دنبال مىكردند.
در شرايط اجتماعى ـ فرهنگى ايران كه بيشتر مردم آن را شيعه اماميه تشكيل مىدادند و با
توجّه به اين كه در مكتب تشيّع مباحث اجتهاد و تقليد رواج داشته، مردم جايگاه مرجعيّت عالمان
دين شناس را ارج مىگذاشتند. هم چنين بسيارى از سنن اجتماعى ـ فرهنگى با مفاهيم دينى
آميخته شده بود.
در چنين وضعيتى، جهتگيرى كلّى ايدئولوژى فرقههاى بابيه و بهائيه، جداسازى ملتايران از
مراجع تقليد و مشغول كردن آنان به مكتبى بشرى بود؛ مكتبى كه جنبههاى غيرعقلانى آن به
عقلانيتش مىچربد و به تدريج از صحنههاى عملى زندگى اجتماعى و سياسى خارج مىشود.
در نهايت، گرايش به اين ايدئولوژى موجب دور شدن مردم از دين و ديندارى شده، پيوستن به
مكاتب غير دينى را آسان مىكند.
پيدايش ايدئولوژى جديد، با ارايه تغييراتى تازه در تفسير اصول و فروع دين، جدايى آن از دين
اسلام و شيعه را به دنبال داشت. گر چه انحراف و بدعت جديد با عنوان «ركن رابع» و
«ادّعاى نيابت خاصّه» در عصر غبيت كبرى، زمينه مناسبى براى انحراف بزرگترى به نام
«بابيّت» آماده كرده بود، ولى پديد آمدن آيين و مناسك تازه در فروع دين، پيروان على محمد
باب را از ديگر مسلمانان و شيعيان در زندگى عملى و اجتماعى نيز جدا نمود.
از سوى ديگر، حكم تكفير و ارتداد على محمد شيرازى و پيروان وى از سوى علماى شيعه در
ايران و عراق، و سپس با فتواى عالمان مسلمان در كشورهاى ديگر، موجب شد تا دنياى اسلام
با بدعت تازهاى كه استعمارگران آن را پايه گذاشته بودند و از آن حمايتمىكردند، آشنا شود.
ناگفته نماند كه در اين عرصه، با ادّعاى دروغين حسين على نورى (بهاء الله) وافاضات او، بابيّه
از حالت سنّتى خارج و به آداب و رسوم متناسب با زمانه نزديكتر شد. اين نزديكى، با آسانتر
كردن احكام مربوط به روابط جنسى و وجهههاى ظاهرا انساندوستانه در مجازات دزدان و حكم
به عدم سوزاندن كتب، گسترش روابط با اجانب، لغوحكم جهاد و مبارزه، جلوگيرى از شركت
پيروان در سياست و... قابل مشاهده است.
3. تحليل جامعه شناختى از شكلگيرى بهائيت
براى تحليل دقيقتر نقش دشمنان اسلام و تشيّع در سرمايه گذارى براى تفرقه و پراكندگى ميان
مسلمانان و بهرهگيرىسياسى ـ اجتماعى از اوضاع نابه سامانى كه ايجاد كردهاند، بررسى آيين
بهائيت از نگاه جامعه شناختى لازم مىنمايد.
چنان كه پيش از اين نيز به كوتاهى گذشت، قرن سيزدهم هجرى، قرن ظهور مسلكهاى انحرافى
براى از بين بردن اسلام به شمار مىرود. ايجاد تنش در عرصه سياسى ـ اجتماعى مسلمانان و
به ويژه شيعيان، قدرتهاى جهانى را بر آن داشت كه به پشتيبانى ازمسلكهاى نو پديد بپردازند.
يكى از نويسندگان معاصر كه تحقيق جامعى در موضوع «بهائيت در ايران» انجام داده، با توّجه
به مسايل سياسى ـ اجتماعى نيمه دوم قرن سيزدهم، اين پديده را چنين تحليل كرده است:
اگر از زاويه جامعهشناسى سياسى به اين تحوّلات نگريسته شود، روند مقابله با اقتدار سياسى
مذهب شيعه كه در دورهى قاجار در ايران و در ميان عموم مردم حاكم بود، به خوبى ديده
مىشود.
مقام نيابت عامّه امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ كه شيعيان براى مراجع و فقهاى خود
قايلاند ـ نقطهاى كليدى در انديشه سياسى شيعه است. پيروى از نايب عامِّ امام زمان عليه السلام
به شيعيان اين امكان را مىدهد كه در هر عصرى به حكومت مورد نظر و اعتقاد خويش را پايه
گذارى كنند.
معصوم نداشتن اين نواّب امام عصر عليه السلام و پيروى از اعلم و اعدل فقها ضمن انتخاب
بودن مرجع و امكان تغيير آن در هر زمان ضمانت اجراى خوبى براى دور ماندن اسلام و
مديريت جامعه اسلامى از برداشتها و مديريتهاى نادرست است.
انتخابى بودن مرجع و ولّى فقيه، برآورنده مردمى بودن آن و امكان تغيير مرجع يا پى فقيه با
سلب عدالت، يا اعلميّت از او ضمانت كننده حفظ دين و مديريت آن از كج انديشىها و ناتوانىها
است، اگر اين نيابت عام به نيابت خاص مبدّل شود، ديگر امكانانتخاب، تغيير و سرپيچى از
آراى خود سرانه فردى كه نايب خاص تلقّى شده و فرمانهاىخود را به امام معصوم عليه
السلام نسبت مىدهد، از بين مىرود. به اين ترتيب هر گونه تعبير و تفسير از دين از سوى نايب
خاص امكانپذير مىشود و در نتيجه هم محتواى دين و هم حاكميت آن با بحران روبه رو
مىگردد. اين وضع در بلند مدّت نتيجهاى جزسرخوردگى از دين و جدايى آن از سياست نخواهد
داشت.
به اين ترتيب، در گرايش شيخىگرى نيز از لحاظ سياسى، تشكيل حكومت دينى با مشكلبزرگى
روبه رو خواهد شد. اين فرقه بر حسّاسترين نقطه باور سياسى مكتب شيعه در زمان غيبت
كبرى انگشت مىگذارد كه سر منشأ اقتدار روحانيت شيعه مىباشد.
بعد از بىاعتبار شدن اصل نيابت عامّه امام عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف با ملغى كردن
دين اسلام از جانب ميرزا على محمد شيرازى (باب) و حسين على نورى (بهاء الله)، اين
حركت به سوى نابودى كامل دين اسلام پيش مىرود. مخالفت با وجود قشرى بهنام فقها كه در
مكتب اسلام (چه در شيعه و چه سنّى) براى تفسير متشابهات و در صورت تشكيل حكومت
اسلامى، براى مديريت جامعه در نظر گرفته شده است، درانديشههاى باب و بهاء به حدّى است
كه وجود چنين قشرى را در آيين بهائيت ممنوعاعلام مىكنند.
از اين رو، عدّهاى كه از اقتدار روحانيت، به علّت پيروى از مكتب شيخيه جدا شدهبودند، به
سادگى در دامن آيين جديد يعنى «بابيت» افتادند. اين كه معانى جديداعتقادى و رفتارى از سوى
على محمد باب با قصد بهرهبردارى سياسى بيان شده است يا خير، فعلاً مورد بحث ما نيست؛
هر چند ردّ پاى دولت روسيه در ايجاد اين نوگرايى دينى، يا دست كم كمك به ايجاد آن ديده
مىشود ـ چنان كه در قسمتهاى پيشين اين سلسله نوشتار اشاره شده است ـ ولى بايد دانست كه
شكسته شدن اقتدار مذهب شيعه در ايران در واقع به معناى شكسته شدن اقتدار ملّى در اين
كشور است.
به نظر مىرسد حمايت روسيه و سپس انگلستان و بعد از آن اسرائيل و ايالات متحّده آمريكا از
اين قرقه، انگيزهاى مهمتر از شكستن اقتدار ملت ايران نداشتهباشد.
البتّه بايد ياد آور شد كه شواهد نشان مىدهد هيچ مكتبى نمىتواند جايگزين مكتبريشه دار و عميق
شيعه در كشورى كه به كشور امام زمان عليه السلام مشهور است، شود. افزون بر اين، در
مكتب بهائيت پراگندگى و سر در گمى به گونهاى است كه همواره مانند يك بمب خوشهاى
فرهنگى، در آن رهبر تازهاى ظهور مىكند، مكتب جديدى احداث مىشود و فكر نوى مطرح
مىگردد.
وعده اين نو به نو شدنها در گفتار على محمد باب نيز داده شده است؛ در آن جا كهاو از آمدن
پيامبران آينده(!) و «من يظهره اللّه»(!) سخن مىگويد. و در دوران جديد، اين معنا را
اسماعيل رائين در كتاب «انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقى ربّانى» پىگيرى كرده است
كه خوانندگان را به آن كتاب ارجاع مىدهيم.
ناگفته نماند كه در دورههاى بعد دست اندركاران مسلك بهائيت براى جلوگيرى از فروپاشى و
حفظ طرفداران به چارهجويى افتادند؛ لذا در دوره شوقى افندى تشكيلات اينمسلك به صورت
نوعى حزب در مىآيد و همين حركت حزب گونه بهائيت در سطح بين المللىاست كه تا حدّى آن
را از متلاشى شدن در دام تفرقهها دور مىدارد.
4. ادّعاى الوهيّت!
شايد به سادگى باور كردنى نباشد كه در نوشتههاى «باب» و «بهاء» از الوهيّت و ربوبيت آن
ها سخن رفته است و درباره جلال و جبروت خود، رجزها خواندهاند. به گونهاى كه خود را
«اصل قديم» و «ربّ جليل» دانسته و زمين و آسمان را ساخته دست تواناى خود، بلكه آفريده
صداى نوك قلم خود خواندهاند. همه انسانها،حتى فرشتگان و مردگان هزار سال پيش را بنده
خاكسار و آفريده ناچيز خود دانسته،جهانيان را به پرستش خود دعوت نمودهاند.
به راستى چگونه مىتوان اين ياوهها را باور كرد؟ اگر چنين باشد، خود، قلم بطلان بر عقايد و
مسلك خود كشيدهاند. اينك به بخشى از نوشتهها و گفتههاى آنان، كه مستقيما از كتابهايشان نقل
مىشود، توجّه فرماييد.
1. سيّد على محمد در نامه خود به يحيى (صبح ازل) چنين نوشت:
«هذا كتاب من اللّه الحىّ القيّوم قل كلّ من اللّه يبدون قل كلّ الى اللّهيعودون» اين نامهاى است
از خداى زنده و بر پادارندهى جهان (باب) به سوى خداى زنده و بر پا دارندهى جهان (صبح
ازل) بگو همه از خدا آغاز مىشوند و همه به سوى او باز مىگردند!
2. سيّد محمد على باب در كتاب «بيان فارسى» (واحد اول، باب اول) نوشت:
كل شىء به اين شىء واحد (على محمد باب) برمى گردد، و كل شىء به اين شى واحدخلق
مىشود و اين شى واحد در قيامت بعد نيست؛ الاّ نفس من يظهره الله الذىينطق من كلّ شأن انّنى
انا الله لااله الاّ أنا ربّ كلّ شىء و انّ ما دونى خلقى، أن يا خلقى ايّاى فاعبدون».
3. شبيه همين تعابير را حسين على نورى (بهاء) در كتاب اقدس، فقره 282 آورده است:
يا ملأ الانشاء اسمعوا نداء مالك الأسماء انّه يناديكم من شطر سجنه الأعظم انّهلا اله الاّ أنا المقتدر
المتكّبر المتسخّر المتعال العليم الحكيم انّه لا اله الاّهو المقتدر على العالمين.
4. ميرزا حسين على نيز در نوشتهاى به هادى دولت آبادى خطاب مىكند:
ظلم تو و امثال تو به مقامى رسيد كه در قلم اعلى به اين اذكار مشغول. خف عنالله، انّ المبشّر قال: انه ينطق فى كلّ شأن انّنى انا الله لااله الا الله أنا المهيمن القيّوم.
از خدا بترس، و مبشر (باب) گفته كه او (من يظهره الله) همواره و همه وقت چنين سخن مىگويد كه من خدايم، جز من مهيمن قيوّم خدايى نيست.
5. و نيز وى، در «لوح هيكل» بر تخت الوهيت مىنشيند و هيكل جمال، كينونت و ذاتخويش را همانند جمال و ذات خداوند مىداند:
لايرى فى هيكلى الّا هيكل الله و لا فى جمالى الّا جماله و لا فى كينونتى الّاكينونته و لا فى ذاتى الّا ذاته ذاته... و لايرى فى ذاتى الّا الله.
6. ميرزا حسين على، خود را همان معبود بر شمرده و ديگران را به عبوديت خويش فرا مىخواند:
من توجّه إلىّ قد توجّه إلى المعبود كذلك فصّل فى الكتاب و قضى الأمر من لدىاللّه ربّ العالمين.
7. اين معبود بشرى، مىميرد و پس از مرگ، غلام حلقه به گوشش، چگونگى رو سوىآفريدگار آوردن را تبيين مىكند و در پاسخ پرسش گرى كه پرسيد: قبله كجاست؟
مىگويد:
مكان روى آوردن (و قبله)، مقبره مقدّس (!) او ـ يعنى حسين على نورى ـ به نصّقطعى الهى
است كه خداى، آن را مطاف ملأ اعلى قرار داده است و روى آورى غير از اين مكان مقدّس جايز نيست...
البته، حسين على نورى پيش از اين، بابيه را دعوت به چنين كارى كرده بود و تذكّر داد كه وى
قبله آنان است در هر جا كه باشد.
8. ميرزا حسين على بهاء در كتاب اشراقات، خود را «سلطان و نازل كننده بيان» (ص 37)،
و كنزالمخزون (ص 94)، و قلم اعلى (ص 79)، قيّوم (ص 68)، (ارادة الله و) مشيّة الله،
مظهر اسماء و صفات خدا، مظهر نفس الله، مشرق امر خدا، مولى الورى، (ص 4) وسدرة
المنتهى (ص 117) بر شمرده است و نامههاى خود را به جاى نام خدا، به نام خود شروع
مىكرد و به جاى بسم الله الرحمن الرّحيم، به «باسمى المهيمن على الاسماء» (ص 147)، يا
«باسمى المشرق من افق البلاء» (ص 147) و... آورده است.
تحليل و بررسى
آن چه كه آورده شد، نمونههايى از خرافات «باب» و «بهاء» درباره الوهيّت و ربوبيت آنها
بود. بديهى است كه اعتقاد به خداى عالم و حكيم و آفريدگار جهان هستى علاوه بر ادلّه عقلى و
نقلى، در سرشت و درون هر انسانى هست كهاگر درست هدايت گردد، جاى هيچ شك و
شبههاى باقى نمىماند.
با اين وصف، در طول تاريخ برخى به بيراهه رفتند و به جاى پرستش خداى يگانه، به پرستش
بتها و خدايان ساختگى پرداختند و عدهّاى هم دو گانه پرستى (ثنويت) را درپيش گرفتند و
برخى ديگر سر از تثليث و سهگانه پرستى در آوردند.
پيامبران الهى، مهمترين نكته دعوت خود را، توحيد و پرستش خداوند متعال قراردادند.
قرآن كريم، با يادآورى مأموريت و رسالت عدهّاى از پيامبران الهى مانند: نوح، صالح، هود و
شعيب عليهم السلام، سخن آنان را درباره بندگى خداوند مىآورد كه بهمردم چنين مىگفتند:
«... يا قوم اعبدوالله مالكم من اله غيره».
قرآن، بت پرستى را محكوم و گناه شرك را قابل بخشش نمىداند و از بت شكن تاريخ و منادى
توحيد، حضرت ابراهيم عليه السلام ياد مىكند و براهين الهام بخش و سخنان زيباى او را در
محكوميت بتان، نقل مىكند.
قرآن، يهود و نصارى را درباره اين كه «عزير» و «عيسى» را فرزندان خدا
مىناميدندنكوهش كرده و آن را نوعى بتپرستى مىداند. هم چنان كه گروهى از بتپرستانى
كه فرشتگان را خدا مىدانستند، سرزنش مىكند و خداوند را از خويشاوندى با هر موجودىمنزّه
مىداند. در اين جا انحراف عقيدتى برخى از پيروان حضرت عيسى عليهالسلامرا ياد آور
مىشود و مىفرمايد:
و آن گاه كه خداوند به عيسى بن مريم مىگويد: «آيا توبه مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان
دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟!
او مىگويد:
منّزهى تو! من حق ندارم آن چه را كه شايسته من نيست، بگويم! اگر چنين سخنى راگفتهباشم،
تو مىدانى. تو از آن چه در روح و جان من است، آگاهى و من از آن چه در ذات (پاك)
توست، آگاه نيستم! به يقين تو از تمام اسرار و پنهانىها باخبرى.
من، جز آن چه مرا به آن فرمان دادى، چيزى به آنها نگفتم. (به آنها گفتم:) خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست...
در ديدگاه قرآن، آنان كه حضرت عيسى را خدا يا فرزند خدا ، يا يكى از خدايان سه گانه
مىنامند، كافرند و لذا به پيامبر اسلام صلّىاللّهعليهوآله دستور داده شده كه به نصارا بگويد:
بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما عادلانه استبرويم ؛ اين كه جز خداى چيزى را نپرسيتم و
براى او شريكى قايل نشويم و همديگر را بهجاى خدا، به نام ربّ نخوانيم.
اين تأكيد در جاى جاى قرآن كريم آمده است. چنان كه مأموريت همه پيامبران را توحيد و پرستش
خداوند بزرگ دانسته ، و همه مردم را به آن فرا خوانده است وبالأخره حكم پروردگار
جهانيان بر اين تعلّق گرفته كه غير او پرستش نشود.
با توجّه به اين آيات و نيز دستورهاى ديگر قرآن كريم، نكتهاى ديگر از تعاليم قرآن را مىبينيم كه
براى جلوگيرى از اين كه مسلمانان درباره پيامبر و ساير رهبران دينى خود به اين گونه
لغزشها و انحرافات فكرى دچار نشوند، و آنها را خدا، فرزندان خدا، همه كاره خدا، ربّ
و... و خود را بندگان آنان نپندارند.
آنها را به جاى خدا نپرستند و در نتيجه گمراهىها، بدآموزىهاى تخيّلات و بتپرستىها را به
دين مقدّس اسلام راه ندهند، پيشگيرىهاى به جاى كرده است. مانند اين كه به پيامبر اسلام
صلّىاللّهعليهوآلهوسلّم دستور مىدهد، بگو همانا من بشرى مثل شما هستم؛ تنها امتيازى كه دارم
اين است كه از جانب خداوند به سوى من وحىفرستاده مىشود. و نيز مىفرمايد: تو و آنها
همگى خواهيد مرد و روز واپسين پيش پروردگارتان محاكمه خواهيد شد؛
انّك ميّت و انّهم ميّتون. ثّم انّكم يوم القيمة عند ربّكم تختصمون.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
و ما محمّد الاّ رسول قدخلت من قبله الرسل أفان مات أو قتل انقلبتم على اعقبكم... .
محمّد (صلّىاللّهعليهوآلهوسلّم) شخصى جز فرستاده خدا نيست و پيش از او هم پيامبرانى آمده و
رفتهاند. اگر او نيز مثل گذشتهاش مرد يا كشته شد، آيا به گمراهىگذشتهتان برمىگرديد؟!.
با توجّه به نكاتى كه گفته شد، متأسّفانه هراپرستى و گمراهى در سران بابيّت وبهائيت غالب
گرديد و آنان را به انحراف بزرگى دچار كرد، به طورى كه از موقعيت به دست آمده سوء
استفاده كرده، خود را در برابر پيروان غافل، «ربّ» جلوه دادند وادّعاى خدايى كردند.
تعابير نادرستى كه در كتابهاى بهائيان آمده است، موجب بيزارى هر عاقلى مىگردد.
چگونه عدهّاى مىپندارند كه جمال اقدس ابهى ـ حسين على نورى - بر تخت ربوبيّتكبرى و جمال اقدس ابهى تكيه زد و با اسما و صفاتش بر اهل زمين تجلّىمىكند.
اين نوع تعاليم كجا و آموزههاى اسلام كجا؟ اسلام، مردم را به پرستش خالق هستى فرا مىخواند
و بهائيان افراد را به پرستش مخلوق ضعيف دعوت مىكنند. آيا چنين آيين جز شرك چيزى
ديگرى است؟! جا دارد يك بار ديگر فريب خوردگان اين فرقه كه اظهارمىكنند اسلام را ـ هم ـ
به عنوان يك دين آسمانى قبول دارند و قرآن را به عنوان كتاب وحيانى حضرت محمد
(صلّىاللّهعليهوآلهوسلم) مىپذيرند، در آيات قرآنى تأمّل و دقّت كنند كه مىفرمايد:
و قال ربّكم ادعونى أستجب لكم انّ الّذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنّم داخرين.
پروردگار شما گفته است:«مرا بخوانيد كه تا «دعاى» شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من
تكبّر مىروزند، به زودى با ذلّت وارد دوزخ مىشوند.
گزارش يكى از مبلّغان بهائيت درباره ادّعاى الوهيّت بهاء
براساس اطلاعات رسيده، برخى از خوانندگان اين مجلّه سلسله نوشتار حاضر را به دست عدهّ
اى از فريب خوردگان مسلك بهائيت مىدهند تا از حقايق آگاه شوند و اندكى به خود آيند و با تأمّل در نوشتهها و سخنرانىهاى رهبران بهائيت به ادّعاى دروغين آنان پى ببرند.
از اين رو در اين بخش به نقل توضيح و اعتراف يكى از مبلّغان بهائيت ـ كه پس از بيست سال
تبليغ اين مسلك، به دين اسلام هدايت شده ـ مىپردازيم تا درس عبرتى براى ديگران باشد.
عبدالحسين آيتى در كتاب كشف الحيل پاسخ پرسشى را از آواره چنين آورده است:
آيتى: راستى ذكر الوهيّت بهاء چه صورتى دارد آيا فى الحقيقة او دعوى خدايى كرده است؟
آواره: كلمات او را به دست آوريد تا اين حقيقت بر شما معلوم شود؛ هر چند چنان كه گفتيم به
ظاهر مىگويند ادّعاى بهاء رجعت مسيح و رجعت حسينى است، ولى در حقيقت ادّعاى ا
و ادّعاى الوهيّت است.
اگر كسى سالها در ميانشان بماند، به جايى كه مىرسد كه صريحا مىگويند: بهاء خداى مطلق
است و خالق آسمان و زمين و مرسل رسل است و او است كه در طور با موسى كليمتكلّم كرده.
حتى اين را در نماز خود تصريح نموده، ولى در عباراتى كه مگر يعرب بنقحطان بيايد عربى آن
را درست كند يا بفهمد؛ زيرا چنين مىگويد: «شهد الله انّه لا اله الّا هو له الامر و الخلق قد
اظهر مشرق الظهور و مكلّم الطور». در اين جا بايد فهميد كه فاعل «اظهر» كيست و مفعول
آن كدام؟!
اگر فاعل «اظهر» خداست، مكلّم طور كه مفعول مىشود چه كاره است؟ و گويا به دو خدا در
اين جا قايل شده، مىگويد: خدا مكلّم طور را ظاهر كرد. آيا مكلّم طور غير از خداست؟ كسى
كه با موسى در طور تكلّم كرد همان خدا بود، پس خدايى كه بهاء را ظاهركرده كيست؟ و بهاء
اگر خدا نيست چرا مكلّم طور است؟ معلوم مىشود او خدايى دو آتشهاست كه از يك طرف خدا
او را ظاهر كرده و از طرفى مكلّم طورش ساخته!
اما عجب است كه ما از اين عبارت تعجّب مىكنيم، كه مفهوم آن اثبات دو خدا است در صورتى
كه در قصيده «عزور قائيه» كه يك دسته مهملاتى است كه به گوش هيچ عربى نخوردهبه
هزاران خدا قايل شده، مىگويد:
كلّ الألوه من رشح أمرى تألّهت و كّل الربوب من طفح حكمى تربّت
أرض الروح بالأمربى قدمشى و عرش الطور قد كان موضوع وطئتى
يعنى: همهى خدايان از رشحه امر من خدا شدند همه پروردگاران از طريق حكم من پروردگارند
زمين روح به واسطه امر به سبب من در آن راه رفته شد و قلّه طور محلّ گام نهادن من است
نويسنده كشفالحيل، سپس با طرح ادّعاهايى مشابه از سوى غلام احمد قاديانى، ازبهائيان مىپرسد: كدام يك از اين ادّعاها حجّت است؟ و در ادامه آورده است:
اگر ادّعاى الوهيّت را بايد حجّت دانست كه بهاء، «اننّى اناالله» گفته است، اوّلا بايد فهميد كه
(آيا) اين ادّعا مشروع است؟ معقول است يا نه؟ هر كسى مىداند كه يك بشرى كه نتوانسته
است از هيچ شأنى از شوؤن بشريت و از هيچ قانونى از قوانين طبيعت تجاوز كند، اين بشر
خالق سماوات و ارضين نيست.
خالق كل هر چه باشد و به هر وصفى در آيد خواه اله باشد و يا طبيعت يا ماده واحده يا جوهر
الجواهر يا بسيط الحقيقه يا مجهول النعت يا به هر اسم ديگر خوانده شود مقدّس از شوؤن بشرى است.
اما اين كه (بهائيان) آيات لقاء را دليل بر خدايى بهاء گرفتهاند، اوّلاً اين آيات لقاء يك آيات
متشابههاى است كه كسى هنوز مقصد اصلى آن را در نيافته.
به طرق مختلف علماى تفسير در معنى آن سخن گفتهاند و لذا نمىتوان به چنين آيات قابل تأويل
استدلال كرد. ثانيا اين طايفه اول كسى نيستند كه خدايى بهاء را به آيات لقاء استدلال كرده باشد.
قبل از ايشان هم، هركس دم از «انّنى انا اللّه» مىزده، بههمين آيات استدلال كرده، پس استدلال
به آن آيات يك مقام ابداع و اختراعى را براى اين طايفه باقى نمىگذارد و استدلال به اين آيات
مثل استدلال آن شخص است.
كه داعيه نبوت كرده، او را نزد خليفه (هارون الرشيد) بردند، خليفه به او گفت: مگر حديث
«لانبىّ بعدى» را نشنيدهاى؟ گفت: چرا، شنيدهام و همين حديث دليل بر نبوتمن است؛ زيرا منم
آن «لا» كه فرموده است بعد از من نبى است؛ (لانبىّ بعدى) يعنى «لا» بعد از من نبى
خواهد بود.
ثالثا با فرض اين كه بگوييم آيات لقاء دليل است بر اين كه يك روزى خدا ديده شود و مردم او را
ملاقات كنند، باز دليل خدايى بهاء نمىشود؛ زيرا نه در آيات لقاء تعيين روز شده نه تعيين اسم.
در صورتى استدلال اينها صحيح بود كه خدا فرموده باشدكه من در فلان سال و فلان روز در
لباس ميرزا حسين على بهاء جلوه مىكنم و لقاى او لقاى من است!!!.
آواره، در پايان اين بخش مىافزايد:
باز هم مىگويم: خدا سلامت بدارد يك مبلّغى را كه مثل خودم به قدر ذرهّاى بهمذهب بهايى عقيده
ندارد و به اصطلاح امروزه فقط براى خرسوارى به نشر اين امر مشغول است، مىگفت: ببين
چه طور مردم را احمق كردهاند كه يك خداى به آن عظمت را كه مامعتقد بوديم كه حّى است و
قدير است و سميع و بصير است و داراى اسماى حسنى، او را در لباس بشر محدودى در
آوردند كه دقيقهاى قادر نبود كه خود را از يك عارضه طبيعت حفظ كند؛ يعنى «ميرزا حسين
على بهاء» و اكنون هم به آن يكى قناعت نكرده، هر روزى مىخواهند يك بچه خدا و نيم خدا
براى مردم بسازند.
حتّى زنان اين عائله هر يك در پى يك چهار يك خدايى مىكردند و در لفافه عبارات و اشارات به
اطراف چيزها نگاشته، خود را صاحب الواح و مقامات مىشمرند:
امور تضحك السفهاء منها ويبكى من عواقبها اللبيب
آرى، به طرفداران طرف بىخبر اين مسلك ساختگى بايد گفت: و من يَقُلْ منهم إنّى إله من دونه
فذلِكَ نَجْزِيهِ جهنّم و كذلك نجزى الظّالِمين.
و هر كس از آنها بگويد: «من جز خدا، معبودى ديگرم»، كيفر او را جهنّم مىدهيم! و
ستمگران را اينگونه كيفر خواهيم داد.
بهائيت و بهايي گري نام آشنا در بين مردم ماست كه اين گروه از ديرباز درصدد نشر و پخش
عقايد خود به طرق مختلف بوده اند.
دسته اي از مردم بدليل عدم اطلاع كافي از عقايد اين فرقه كه تبليغات شايع و زيركانه اي داشته
اند، به آن گرايش پيدا كردند در حالي كه فحص و تحقيق لازم نداشتند، تنها با زبان چرب و نرم
افرادي سود جو و يا انهم در دام گرفتار آمده،در گرداب توهمات گرفتار گشتند.
نطفه اين فرقه در سالهاي بين 1170 الي 1200 در انديشه و قوه خيلليه عالمي بنام شيخ احمد احسائي، بوجود امد و كمكم پرورده شد تا به حدي از باور رسيد و سرانجام به صورت اعتقاد در آمد.
شيخ احمد احسائي :
شيخ احمد احسائي فرزند زين الدين احسائي از روستاي«احساء» جزء منطقه «القطيف» از كشور بحرين بود كه پدران و مادرانش پيرو مذهب اهل تسنن بوده اند. شيخ با هوش سرشاري كه داشت برابر عادت پيروان اين مذهب به قرآن گرايش داشن و در سه سالگي به مكتب القران رفت و در پنج سالگي قران را تمام كرد.
علاقه شديد او به قرآن و امادگي هوشي وي سبب شد كه پدرش وي را براي فراگيري علوم اهل تسنن، آماده سازد و به ادبيات عرب اشتغال يابد.
شيخ احمد پس ار بيست سال تلاش و كوشش در فراگيري علوم ديني، خود را سرگرم مطالعه اخبار و احاديث شيعه نمود و در نتيجه ، ميل دروني خود را نسبت به مذهب شيعه مشاهده كرد .
پس از چندي با جرأات توانست اعتقاد دروني خود را ابراز كند و رسما از شيعه گري حمايت نمايد و مذهب شيعه را به عنوان بهترين و جامعترين مذهب ، تبليغ كند.
هجرت شيخ احمد احسائي
شيخ احمد پس از كسب مقام اجتهاد از دست مبارك علامه بحرالعلوم كه از مراجع معروف و زبانزد خاص و عام بود، به ايران مراجعت كرد و در بين راه تصميم گرفت به زيارت مرقد ثامن الحج بن موسي الرضا عليه السلام برسد .
وي از راه شهرهاي يزد و اصفهان عازم مشهد مقدس شد ، همينكه به شهر يزد رسيد علماي بزرگ و مردم به استقبال وي آمدند و از او تجليل فراوان كردند. با توجه به اجازه اجتهاد از علامه بحرالعلوم، وي محبوبيت خاصي پيدا كرد. علماي معروف شهر يزد در نشست جمعي خود ار شيخ احسائي خواستند كه يزد بماند و درس فقه و اصول تدريس كند.
شيخ احسائي درخواست علماي بزرگ يزد را اجابت كرد،پس از زيارت قبر شريف حضرت رضا عليه السلام به يزد برگشت و اوازه فراواني يافت .
شيخ در طول مدت اقامت در يزد رفتار عالمانه و متواضعانه داشت و مردي متقي و پارسا شناخته شد تا جايي كه آوازه اش به گوش فتحعليشاه قاجار رسيد و او نسبت به شيخ علاقه زيادي پيدا كرد.
نفرت علماي معروف از شيخ احسائي
شيخ احمد احسائي پس از مدتي راه قزوين را در پيش گرفت! علماي قزوين از او تجليل شاياني كردند . در قزوين عالمي معروف و محبوب مردم بود كه « ملا محمد تقي» نام داشت . شيخ با مرحوم « ملا محمد تقي» كه بعدها در واقعه «قره العين» به شهادت رسيد ، و به شهيد ثالث معروف شد، ديدار كرد .
شيخ احسائي با شهيد ثالث راجع به معاد جسماني به بحث و گفتگو نشست. شهيد ثالث نظر او را پيرامون معاد كه قايل به «جسميت هورقلياني» بود نپذيرفت و اظهار داشت كه معاد جسماني است و روز قيامت همين بدن زنده خواهد شد.
شيخ احسائي بر روي اعتقاد خود سخت دفاع كرد و به خود اجازه نداد ، استدلال شهيد ثالث را بپيرد.
نظرات و ديدگاه شيخ احسائي در بين علماء زبان به زبان گشت و سرانجام شيخ احسائي از محبوبيت افتاد.
شيخ احسائي در همه مسائي وارد بحث مي شد و با قاطعيت، اعتقاد خود را بازگو مي كرد. وقتي از او سوال مي شد: اين مطلب را بر چه اساس و دليلي معتقد شدي؟ مي گفت : من با ارواح پاك ائمه در ارتباط هستم و از ائمه معصومين چنين مطلبي را بيان مي كنم و يا مي گفت : خواب ديدم و پاسخ را در خواب يافتم .
علماي اسلام در شهر هاي مختلف كه وي را ديدار مي كردند سوال مي كردند و او در برابر هر سوالي كه مي شد، پاسخ مي گفت . هيچ وقت از او نمي دانم شنيده نمي شد و ادعاي فضل و دانش را در هر علوم عقلي و نقلي و تفسيري و عرفاني و... داشت.
شيخ احسائي در سال 1241 در مورخه 21ذيقعده در سن 75 سالگي از دنيا رفت و بدنش را در قبرستان بقيع در مدينه منوره ، دفن كردند.
شيخ احسائي شاگردي مثل خود داشت و به او عشق مي ورزيد ، وي را كه « سيد كاظم رشتي » نام داشت، وارث و جانشين خود در تمام امور نمود.
سيد كاظم رشتي
سيد كاظم رشتي از شاگردان معروف و از نزديكان و دوستان صميمي شيخ احسائي بود او نيز از حافظه سرشار و هوش فراروان برخوردار بود.
سيد كاظم رشتي با وجود بيش از هفتاد مجتهد و عالم معروف خود را جانشين و وكيل تام الاختيار استادش شيخ احسائي معرفي كرد و كسي هم به او معترض نشد زيرا شيخ احسائي به او عشق مي ورزيد و مورد وثوقش بود لذا سيد رشتي به طرق مختلف اعم از نطق و قلم و تاليف گوناگون ميدان دار انتشار عقايد استاد خود شد . او نيز همانند استادش از تخيل و ذهن مواج خود كمك مي گرفت و حرفهايي مي زد كه مورد پسند بعضي از علماي مشهور نبود . از جمله حرفهاي تكراري وي در محفل و مجلس اين بود كه : ظهور امام زمان بسيار نزديك است . اين جمله را با سوز دل و اشك بيان مي كرد.
سيد كاظم رشتي به همه شاگردان و نزديكان وعده ظهور قريب الوقوع امام زمان (ع) را مي داد تا جايي كه از شاگردانش خواست به كشورها و شهرها و روستاهاي اطراف روند و مردم را از آمدن امام زمان مطلع سازند تا مردم بتوانند امام زمانشان را بشناسند و او را ياري دهند .
ياران سيد كاظم رشتي در استانهاي مختلف ايران ،كربلا،نجف به مسافرت رفتند و با علماء و مردم آنجا جلسات فراوان گذاشتند و همگان را براي آمدن امام زمان آماده مي ساختند.
سيد كاظم رشتي اصرار داشت: ممكن است امام زمان همين الان در بين شما باشد ولي شما او را نشناسيد و يا به چهره يكي از شاگردانم كه شماها هستيد ظاهر گردد و او را نشناسيد و يا ممكن است در يكي از شماها حلول كند و قيام نمايد. بنابراين اگر يكي از شما در خود احساس كرديد كه وجود نوراني امام زمان در شما حلول كرد و احساس كرديد نسبت به سابق حالت خاصي به شما دست داد تعجب نكنيد. بنابراين اگر يكي از شما براي قيام اعلام آمادگي كرد و احساس كرد كه نور امام زمان در او حلول نمود ، ديگران بايد از او اطاعت كنند.
سيد كاظم رشتي با اين عقايد و ايده شاگردان فراواني دور خود جمع نمود كه از جمله آنان حاج محم حمزه شريعتمداري متوفاي1273 ، حاج ملامحمد حجه الاسلام ممقاني متوفاي قرن13 قمري ،ميرزا محمد تقي حجه الايلام متوفاي 131قمري،ميرزا علي ثقه الاسلام متوفاي1330،ميرزا ابوالقاسم حجت الاسلا متوفاي 1362،ميرزا شفيع تبريزي متوفاي قرن14 و سيد علي محمد باب و ديگران بودند .
سيد كاظم رشتي و پيروانش معتقد بودند : امام غايب همانند ديگر مردم داراي دو جنبه اند يكي روح و ديگر صورت كه همان جسم است . روح امام تغيير ناپذير است ولي جسم مي تواند متغير باشد و هر كس كه روحش همانند روح امام غايب به مرتبه عالي رسيد مي تواند امام در جسم او حلول كند و ما ان جسم را جسم و صورت امام زمان بناميم . به ياران خود توصيه مي كرد : سعي كنيد روح بلندي پيدا كنيد تا امام غايب در جسم شما حلول كند كه در آن صورت شما مي توانيد جانشين امام غايب شويد و ظهور كنيد و مي توانيد دنيايي كه پر از ظلم و جور شد از عدل و داد پر كنيد .
سيد علي محمد باب
سيد علي محمدباب از شاگردان ممتاز و معروف سيد كاظم رشتي بود و بسيار در نزد سيد كاظم محبوب بوده است . او به خاطر سيادت و حافظه خوبي كه داشت دائما مورد تكريم سيد كاظم قرار مي گرفت و با او يك ارتباط و علقه ويژه داشت .
بعد از در گذشت سيد كاظم رشتي در سال 1259، علي محمد باب خود را امام غايبي كه سيد كاظم رشتي وعده اش را داد ، پنداشت و مي گفت : من امام غايب هستم و روح امام زمان در جسم و صورت من حلول كرده است .
برخي از عقايد بهائيت از قرار زير مي باشد:
۱. اعتقاد به الوهيت علي محمد باب و حسينعلي نوري
يكي از سخيف ترين و غير معقول ترين اعتقادات بهائيت و بابيت اعتقاد به اله بودن باب و
حسينعلي نوري است علي محمد باب ادعا كرده است كه رفيع ترين مراتب حقيقت يعني الوهيت در او حلول كرده آن هم حلولي مادي و جسماني.
اين اعتقاد بهائيت با مباني تمام اديان آسماني در تضاد مي باشد زيرا در اديان آسماني الوهيت
مختص حضرت حق، پروردگار و خالق جهان و جهانيان است و در اين مقام هيچ كس و هيچ
چيز با او شريك نيست.
2. اعتقاد به مقام نبوت علي محمد و ميرزا حسينعلي
بهائيان مي گويند: مقام قائم موعود به حكم برخي آيات قرآن كريم، مقام اصالت و نبوت است.
اما شيعه مي گويد: قائم موعود تابع قرآن مجيد و شريعت خاتم الانبياء محمد ـ صلّي الله عليه و
آله ـ و مقام او مقام خلافت و وصايت و امامت است نه اصالت و نبوت.
۳. اعتقاد به قائم موعود بودن علي محمد باب و ميرزا حسينعلي
بهائيان مي گويند: علي محمد و ميرزا حسينعلي موعود دين اسلام هستند و جميع انبياء بدان
اشارت داده اندو علامات آن در كتابهاي آسماني ثبت است.
اما شيعه مي گويد: موعود دين اسلام يكي قيامت كبري است و ديگري ظهور بقيةالله ارواحنا له
الفداء كه در قرن سوم هجري در سُرّ من رآه متولد شد، نام مادرش نرجس مي باشد.
۴. اعتقاد به نسخ دين اسلام
بهائيان مي گويند: مقام قائم موعود، مقام شارعيت است نه تابعيت، و نيز مي گويند قائم در هنگام
ظهورش حكم به نسخ دين اسلام مي كند و بتشريع شريعت جديدي غير از اسلام مي پردازد.
اما شعيه مي گويد: قائم موعود، تابع قرآن مجيد و شريعت خاتم الانبياء محمد ـ صلي الله عليه و
آله ـ و مجدد و محيي همان دين اسلام است و صاحب كتاب جديد و آورندة شريعت جديدي نيست.
خلاصه آنكه بهائيان:
اولا:ً مدعي الوهيت باب و بهاء و منكر خاتميت نبي مكرم اسلام هستند، ثانياً: منكر احكام
ضروري دين مثل نماز، و روزه و... بوده و آنها را منسوخ مي دانند.
ثالثاً نه تنها منكر وجود نازنين حضرت بقية الله الاعظم هستند بلكه دشمن او مي باشند.
در نتيجه مي توان گفت كه علت نجاست آنان، كفر آنان مي باشد و ادله اي كه به نجاست كفار و
مشركين دلالت دارند، آنها را نيز در بر مي گيرند.
بهاییت یک آیین دست ساز
بهائیت که یک آیین دست ساز و کاملا مرتبط با استعمارگرانی از قبیل انگلستان و امریکاست، در آغاز فعالیت خود را در ایران آغاز کرد.
اوج فعالیت این فرقه انحرافی را باید در دوران سلطنت مظفرالدین شاه قاجار دانست، که پس از
آن در دوره سلطنت احمدشاه، رضاخان و نیز دوره دوم محمدرضا، بهائیان در ایران بسط و
سلطه بیشتری یافتند و توانستند برای این آیین انحرافی پیروان بیشتری پیدا کنند.
درباره تحلیل شکل گیری این آیین انحرافی و علل قوت یافتن آن در ابتدای دوره ادعای بابی
گری، نظرات متفاوتی ارائه شده است که در ذیل به چند مورد آنها اشاره می شود.
نظر اول، معتقد است که هر چند بهائی گری و بابی گری انحرافی نابخشودنی و تحریفی اساسی
در آموزه های دینی مسلمانان محسوب می شود، اما به دلیل ویژگی های شخصیتی علی محمد
شیرازی که ادعای بابی گری را آغاز کرد و مخبط و معلول بودن وی از لحاظ ذهنی، نباید این
پدیده را در آغاز ادعای بابی گری یک توطئه و دسیسه دانست.
آنچه مسلم است، بعدها این شخص و ادعای بیمارگونه وی از سوی کانون های استعماری و
استعمارگران انگلیسی و امریکایی مورد استفاده قرار گرفت و آنها در جهت اهداف استعماری
خویش و برای از میان بردن اسلام و قدرت علمای واقعی آن به پشتیبانی از این فرقه ضاله
دست زدند. بر این مبنا بهائی گری در ابتدای تشکیل یک مالیخولیای شخصی پنداشته می شود
که در مرحله بقا و بسط از سوی استعمارگران مورد استفاده قرار گرفته است.
بدین ترتیب، بابیت و بهائیت در مرحله ایجاد و نشات گرفتن محصول کار غرب و بخصوص
استمعارگران زرسالار پنداشته نمی شود، اما در مرحله بقا و بسط کاملا وابسته به آنها بوده است.
این گروه برای مستدل کردن فرضیه خویش به سابقه زندگی علی محمد شیرازی استناد می کنند،
که یک جوان مخبط، با آگاهی های مذهبی اندک و گاه بیمارگونه بوده است و ادعای بابیت و
دیگر ادعاهای بعدی او را می توان به همین تفکر مالیخولیایی وی منتسب دانست.
نظر دیگری که در این زمینه مطرح است، این است که فرقه ضاله بابیت و بهائیت نه تنها در ابقا
و بسط، بلکه در ایجاد و شکل گیری اولیه و حتی در آغاز دعوی بابیت از سوی علی محمد
شیرازی، یک فعالیت استعماری و برنامه ریزی شده از سوی زرسالاران و استعمارگرانی بوده
است، که خواهان هدم اسلام و برداشتن این مانع از سر راه منافع خویش بوده اند.
این نظر قطعا در بخش ابقا و بسط با نظر اول مشترک است و تلاشهای استعمارگران و
وابستگان به آنها و دست نشاندگان ایشان را در کمک به بسط نفوذ و قدرت یافتن بهائیان منکر
نمی شود، اما معتقد است دعوی اولیه بابیت و شکل گیری ابتدایی این فرقه ضاله نیز با تلاش و
برنامه ریزی ایادی استعمار و کانون های استعماری شکل گرفته است.
به نوشته یکی از محققان این زمینه: «برخلاف نظر مورخینی چون احمد کسروی و فریدون
آدمیت که بابی گری اولیه را جنبشی خودجوش و ناوابسته به قدرت های استعماری می دانند (و
علی رغم بدبین بودن نسبت به این فرقه نفوذ استعمار در این فرقه را از زمان انشعاب بابی گری
به دو فرقه ازلی و بهایی می دانند)، پژوهش من بر پیوندهای اولیه علی محمد باب و پیروان او
با کانون های معینی تاکید دارد که شبکه ای از خاندان های قدرتمند و ثروتمند یهودی در زمره شرکای اصلی آن بودند.
این تصویر بابی گری را از اساس و از بدو پیدایش فرقه ای مشابه با دونمدهای ترکیه و
فرانکیست های اروپای شرقی جلوه گر می سازد.»
طرفداران این نظر دوم استدلال هایی را برای این نظر خویش بیان می کنند، از جمله این که
برخلاف نظر اول که علی محمدباب را یک جوان مخبط که دارای شعور دینی بالایی نبوده است
و از عالم سیاست و زیر و بالای آن نیز اطلاع چندانی نداشته می دانند و معتقدند که صرفا
براساس یک توهم مالیخولیایی وی دست به این ادعا و تشکیل این فرقه زده است، گروه دوم
معتقدند که علی محمد باب اصولا تحت تاثیر فعالیتهای کانون های قدرتمند یهودی به این ادعا دست زد.
شاهد اینان بر این مدعا این است که علی محمد شیرازی، مدتی پیش از ادعای باطل خویش به
مدت 5 سال در بوشهر و در یک تجارتخانه کاملا مرتبط با کمپانی های یهودی و انگلیسی کار
می کرده است و این استعمارگران یهودی و انگلیسی او را در همان زمان شناسایی کرده بودند
و چون وی را برای پیشبرد اهداف خویش مفید و کارا می دانستند، در جهت ادعای مذکور
سوقش دادند و به عبارت بهتر، این کانون های استعماری بودند که استعداد علی محمد را برای
ایجاد یک فرقه انحرافی تشخیص دادند و او را بر انجام این کار تحریض کردند.
این که کدامیک از این دو تحلیل و برداشت می تواند بیشتر به واقعیت نزدیک باشد، نیازمند
بررسی های دقیق و موشکافانه است.
این بررسی خود نیازمند جمع آوری و تدقیق در تمامی ادله دو طرف و سپس ارزیابی هر یک از
آن دلایل است؛ اما در یک بررسی اجمالی و اظهارنظر بدوی می توان گفت که نظر گروه دوم
بیشتر با واقعیت های تاریخی سازگار است و در ارائه یک تحلیل کلی نسبت به چرایی و چگونگی شکل گیری این آیین انحرافی کارا و کارسازتر به نظر می رسد.
در استدلال برای این که چرا نظر دوم را بر نظر اول ترجیح دادیم، به موارد زیر اشاره می
کنیم:
1- اگر براستی علی محمد باب جوانی بی اطلاع بود که از سر اختلال شعور یا تفکرات
مالیخولیایی دست به چنین ادعای بزرگی زده بود، آیا توقع آن نمی رفت که این ادعای بی مبنا و
انحرافی بزودی فراموش شود و این جوان مخبط و ادعای بزرگش همانند هزاران مورد دیگری
که در این زمینه همانند او بوده اند به دست فراموشی سپرده شود؟
به نظر می رسد که چنین است، یعنی اگر حمایتهای بی دریغ و قدرتمندانه ارباب نفوذ و صاحبان
زر نبود، ادعای بابیت نه تنها در همان اوان آن با شکست و اضمحلال روبه رو می شد، بلکه
یادی از آن هم در خاطره ها باقی نمی ماند، اما کانون های استعماری که از ابتدا او را بر این
دعوی باطل تشجیع کردند، با حمایت های فراوان مانع از هدم و حذف این فرقه ضاله شدند.
2-نکته جالب تری که می توان به آن اشاره کرد، این است که پیروان اولیه باب و پذیرندگان
اولیه این ادعای دروغین ، گروهی از عوام و جهال مردم نبودند، بلکه برخی اهل سیاست و
دقیقا همان هایی بودند که وابستگی ایشان به قدرت های خارجی و کانون های استعماری برجسته
و در طول تاریخ زبانزد همگان است.
اگر علی محمد شیرازی به عنوان یک جوان مخبط به اتکای خویش و بدون هیچ گونه حمایت
خارجی دست به این ادعا زده بود، توقع می رفت که این ادعا ابتدا در میان جهال و عوام الناس
همان منطقه آغاز ادعا فراگیر شود و نیز دوره ای طولانی برای بسط این ادعا در میان دیگر
جهال و عوام سپری شود، حال آن که شاهد آن هستیم که پیروان اولیه (که البته در پیرو بودن
آنها شک اساسی وجود دارد و در حقیقت باید گفت حامیان اولیه) باب و ادعای او به جای جهال
در میان سیاستمداران وابسته به استعمار پیدا می شوند.
به تعبیر نویسنده کتاب «ایران در راهیابی فرهنگی» باب نخستین مریدان خود را نه در میان
جهال ، بلکه در طبقات بالای کشور یافت... حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت ، باب از او
به ستایش یاد می کند و می نویسد «بدیهی است که حاجی به حقیقت آگاه است».
حمایت های پشت پرده حاج میرزا آقاسی و نیز حمایت های علنی بسیاری دیگر از سیاستمداران
وابسته از جمله حاکم وقت اصفهان، آن هم در اولین مراحل آغاز دعوی بابی گری نشان از آن
دارد که بابی گری به جای آن که به یک توده ناآگاه که از یک ادعای پوچ حمایت می کنند
مستظهر باشد، به یک گروه سیاستمدار وابسته که از کانونی استعماری خط می گیرند مستظهر
بوده است و به طور کلی، برای این ادعای بزرگ و همگانی کردن آن برنامه ریزی های قبلی
صورت گرفته بوده است.
3- نکته حایز اهمیت دیگر در این زمینه جدیدالاسلام های یهودی و گرویدن تعداد زیادی از آنها
به بابیت و بهائیت است.
تاریخ معاصر ایران در بررسی ادعای باطل بابیت و تشکیل بهائیت حاکی از آن است که تعداد
زیادی از جدیدالاسلام های یهودی در همان اوایل کار بابیت و بهائیت به این فرقه پیوستند و بدنه
اجتماعی این گروه را تقویت نمودند.
این امر حاکی از 2 نکته است. اول این که بابیت در میان مردم چندان جایی نیافته بوده و عوام
الناس به آن گرایش چندانی پیدا نکردند. چرا که اگر چنین بود، نیازی به سیاهی لشگر و تهیه
طرفداران دروغینی از میان یهودیان نبود و همین امر که یک عده کثیر از یهودیان گروه گروه
اسلام می آورند و بعد هم ادعای طرفداری از باب را می کنند و از میان این همه فرق اسلامی
به این فرقه ضائه غیراسلامی معتقد می شوند، حاکی از آن است که بابیت در ایجاد بدنه
اجتماعی مورد نیاز خود ناتوان بوده است.
براستی اگر ادعای باب یک ادعای ساده و بدون حمایت خارجی بود که از سوی فردی که دچار
اختلال شعور شده است صورت می گرفت ، آیا باید چنین می شد که حمایت عوام الناس را هم
کسب نکند، اما از حمایت سیاستمداران پرقدرتی چون آقاسی بهره مند شود.
نکته دومی که از این موضوع می توان برداشت کرد این است که ادعای باب کاملا مورد حمایت
و دست پرورده کانون های زرسالار یهودی صهیونیست بوده است ، چرا که آنها با پیدا نشدن
طرفداران مردمی برای باب نگران آن شده اند و به یک سری از نیروهای تحت امر خود در
میان جامعه یهود ایران دستور تغییر دروغین آیین را داده اند که این یهودیان به دروغ اظهار
اسلام و سپس اظهار بهائیت و پذیرش دعوی بابی گری کنند. اگر بابی گری و ادعای علی محمد
شیرازی دست ساخته استعمارگران و یهودیان نبود، هرگز در مراحل اولیه این ادعا، چنین از آن
حمایت نمی شد و یهودیان با تغییر ظاهری دین خود به حمایت از آن نمی شتافتند به نحوی که به
اعتقاد برخی تاریخ دانان «گرویدن وسیع یهودیان به بهایی گری سبب افزایش کمی و کیفی این
فرقه و گسترش جدی آن در ایران شد».
بنابراین به نظر می رسد که نظر اول در این زمینه صائب تر و به واقع نزدیک تر است.
به این ترتیب بهائیت و بابی گری نه تنها در مرحله بسط و ابقا، بلکه در مرحله ایجاد و شکل گیری هم دست ساز کانون های استعماری بوده است.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|